تبليغاتX
لقد خلقنا الانسان فی کبد

صبح می شود، ساقیا قدحی پر شراب کن

دور فلک درنگ ندارد شتاب کن...

____

 

نوشته های امروز،

با امیدهایی که به خودت می دهی،

با خورشید تازه دمیده ی امروز و دیروز،

شروع می شود.

سرکار: خانم پ، فایل های دیروز را درست کردید؟

          بله، آماده است : چند فایل پاورپوینت.

خانه : غذا کی آماده می شود؟

         تا سالاد؛ کمی راه دارد.

خیابان و مغازه : آقا، عینکم را کی می توانم تحویل بگیرم؟

                      یکشنبه تماس بگیرید.

 

 

و امروز چه؟

امروز هم خدا بزرگ است.

و فردا نیز

و پس فردا نیز.

اما تو، به اندازه کنجد روی نان بربری هم نیستی.

بالا می پری، پایین می پری، بی تابی می کنی، می خندی، اشک می ریزی ...

چه زندگیی...

شاید از آن، فقط همین چندلحظه شیرین پر خنده، میان همخونان و یاران مهم هستند.

شاید، فقط باید از آن، انتظار همین چند قهقهه را داشت...

شاید، فقط همین چند سفر

               همین چند خاطره

               همین چند لحظه

               همین فکرهای کوچک نشاط انگیز

               همین چند ثانیه سهم تو از دست های گرم

               همین چند ثانیه سهم تو از کوه و دشت و دره

                                                از لبخند

  ازسلام

  از زیبایی...

 

 

شاید همه اش همین است... همین است...

همین عبور سریع عشق

همین آسمان ساده ی پر ابر

همین هوای پر دود سرد

و صبح های تاریک

و ستاره های پنهان

و لبخند ناز خواهر

و فراموشی عمیق دوستان

و گذر آرام سپور پیر محل

و رؤیای مغشوش و یخزده جوان خیابان خواب

                                         در این سرمای لجباز

 

شاید نباید بیش از اینها از آن انتظار داشت... کسی چه می داند...

رؤیای زیبای زیارتگاه چک و روستای چم...

خاطره گرم شب های سرد کویر، دور آتش

و باز و باز

همین چندین و چند احساس بی پایان...

+ نوشته شده در  سه شنبه 3 بهمن1385ساعت 10:51  توسط سفر به دور  | 

 

به نام خدا

 

مي خواهم كمي آرام باشم.

نينديشم به سيبي كه روي زمين قل خورد و عابر به آن لگد زد.

نبنديشم به پيرمردي كه صبح هاي زود

سر كوچه

ساز مي زند و پول مي خواهد،

و به تهديدات تمامي نا پذير رييس آموزش دانشكده،

و يادآوري هاي هر روز حراست محل كار

در مورد رنگ لباس...

 

چه سروصداي بي پاياني...

چه فعاليت بي انتهايي...

انگار در ميان تمام اين شلوغي،

من،

تنها ايستاده ام و بايد

به تمام كارها سروسامان دهم.

ديگر مهم نيست گذشته

مهم نيست دوستان رفته،

             دوستان خفته

             دوستان درياهاي دور.

 

مهم دستان من است و آن چيزي كه

قلبم را

 وعقلم را در مي نوردد هر لحظه.

 

مهم اين است كه راهي در پيش دارم كه بايد بروم...، اما

بگوييد كمي امانم دهند...

         كمي رخصتم دهند...

 

مي خواهم آرام باشم،

آرام بمانم و

ذهنم را بگويم كه به خواب رود لحظه اي

و قلبم را بگويم كه ازياد ببرد همه گذشته را،

                                                  دمي.

بگويم كه

از ياد ببرد گربه ي مرده ي توي جوب را از فرط گرسنگي

و اينكه همسايه

خوراك مرغ مانده اش را به دور مي ريزد،

و به گربه سنگ مي زند كه اطراف خانه پيدايش نشود.

 

بگويم كه

از ياد ببرد سالها اشك ريختن را در كوچك ترين گوشه ي تنها شهر

و كسي را كه تنهايش گذاشت...

 

مهم نيست چه گذشته بر من.

مهم زندگي پيش روي من است كه منتظرم ايستاده،

فقط،

بگوييد دمي امانم دهند

                      براي لحظه اي آرامش

                                         و دوري.
+ نوشته شده در  یکشنبه 29 مرداد1385ساعت 10:56  توسط سفر به دور  | 

به نام خدا

 

 

تا خدا هست و مو سیقی هست،

زنده خواهم ماند ...

+ نوشته شده در  دوشنبه 9 مرداد1385ساعت 15:13  توسط سفر به دور  | 

به نام خدا

تاریخ نوشته: 31/3/85

 

مرا ببخش خدایا !

ببخش اگر دستانم پر از لک شده.

ببخش اگر به آفتاب حساسیت دارم...

ببخش اگر طاقتم کم شده...

حالا کلمه ها، غولهای بزرگی شده اند...

مرا محاصره می کنند،

زل می زنند توی چشمانم و می خواهند از من اعتراف بگیرند.

و قلبم زیر بار فشار بی طاقت می شود...

 

خدایا !

حالا دیگر خودم باید بروم  سر کوچه

و از مغازه ی آقا رحیم قفل و زنجیر بخرم،

و این بار نه بر دست و پایم

که بر قلبم بزنم.

{...}

 

***

 

بهار تمام شد.

فردا اول تیر ماه است.

خدا، بر زندگی ما، منتظر چیست؟

منتظر جنگ عقل و احساس؟

منتظر اراده؟

منتظر انبوه « نه» های کوبنده؟

منتظر صدای تنهای فلوت به جای کلمات معلق در هوا؟

و اشک های ریخته شده در تنهایی داغ تابستان؟

 

بهار تمام شد.

بهار امسال هم تمام شد.

دیگر سبزها شاداب نیست.

تکیده شده.

گرمای سختی در پیش داری.

باید قوی باشی...

چه فکر می کردی؟

که بهارمی ماند؟

که آمده که بماند؟ برای تو...؟

چطور هیچ حس نکردی حضورش را؟

انگار همیشه منتظر بودی که از راه برسد...

بهار رفت.

بهار تمام شد.

جواب قلب کوچکت را چه می دهی؟

نکند می خواهی مثل کودکان چهار بهار دیده،

دست بر گونه اش بکشی و بگویی :

                                  « بهار باز هم خواهد آمد...» ؟

گول نخواهد خورد.

بیست و پنج بهار دیده، چهار و پنج بهار دیده نیست.

بهار سبز بود.

بود.

روی شاخه های درخت

و بر بالای بام همسایه

سخن می گفت...

 

غصه نخور، تمام شد.

امسال تمام شد.

بهار، سال دگر هم خواهد آمد، در این شکی نیست.

اما من،

دست بر گونه ات نمی کشم، چون تو بهارها دیده ای.

بهارسال دگر را می توانی منتظر باشی

می آید،

چه تو باشی، چه نباشی.

 

سخن زیاد گفتم.

تنهایی های گوشه ی اتاق،

صدای نفس ساز مهربان،

و نواهای بی صدای کتاب،

تو را می خوانند.

غصه نخور.

فقط

مرا ببخش اگر

سخن زیاده راندم از رفتن بهار.

قصدم آزارت نبود.

بازهم به دیدنت می آیم، عزیز دل،

                                         اگر در را به رویم بگشایی.

بهترین آرزوهایم برای تو.

 

 

 

+ نوشته شده در  شنبه 10 تیر1385ساعت 9:27  توسط سفر به دور  |